صفات دهگانه مومن

پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌وآله  به علي عليه‌السلام فرمود: مؤمن كامل داراي 103 صفت است و اين صفات در پنج شاخه خلاصه مي‌شود، صفات عملي گذرا و صفات عملي مستمر نيت، صفات ظاهري و باطني. سپس اميرمؤمنان فرمود: اي رسول خدا اين 103 خصلت چيست؟

حضرت فرمودند: اي علي از صفات مؤمن اين است كه هميشه فكر مي‌كند و ذكر خدا را در آشكار مي‌گويد، علم او كثير و حوصله و تحمّلش زياد است و در منازعات هم زيبا برخورد مي‌كند.(بحارالانوار، ج 64، ص 310)

اين حديث در واقع يك دوره اخلاق اسلامي است، كه حضرت رسول صلي‌الله‌عليه‌وآله خطاب به علي عليه‌السلام آن را بيان مي‌كند، كه در پنج گروه خلاصه مي‌شوند كه عبارتند از :

-         فعل    

-         عمل            

-         نيت             

-         باطن            

-        ظاهر

ادامه نوشته

گوساله سامری

                                                       

فقط ده روز، آری فقط ده روز دریافت الواح و احکام الهی تورات از خداوند طولانی شد و بازگشت موسی ع از میقات به تاخیر افتاد، همین فرصت کوتاه هم کافی بود تا بنی اسرائیل ناخالصی های پنهان خود را آشکار کرده و عقده های درون خود را بیرون بریزند، گویی که هرگز پیامبری از جانب خدا در بینشان نبوده، نه دعوتی نه رسالتی، سفارش ها، توصیه‌ها همه را به باد فراموشی سپردند.

...آن روز که موسی راهی میقات می شد هر آنچه که شرط دلسوزی و خیر خواهی بود به جا آورد، او برادرش هارون را به عنوان جانشین و نماینده در میان ایشان نهاد و نسبت به اطاعت و فرمانبرداری از او چه تأکید ها که نکرد و همه چیز را واضح و روشن باقوم خود درمیان نهاد:

از جانب خداوند فرمان رسیده که احکام و دستورات دین را به شما بیاموزم لیک قبل از آن باید به وعدهگاه رفته و آن فرامین را بگیرم، انشا الله تا سی روز دیگر در کنارتان خواهم بود.

...سی روز... سی وپنج روز... و روزها می گذشت و از بازگشت موسی و رسیدن الواح خبری نبود، قلوب سست ایمان لرزید و شیطان دانست فرصتی برای وسوسه های فریبنده اش مهیا شده، پیامبر خدا را در معرض اتهام قرارداده و نماینده اش را مخالفت نمودند.

زمزمه ها بالا می گرفت و هیاهو می شد:

- موسی ما را فریفته!

- او به ما نیرنگ زده!

- ما را رها کرده و گریخته!

- دین خداوند که نباید زمین بماند، ناگزیر خود باید برای آن فکری کنیم.

ابلیس سامری را ـ که از رجال قوم شمرده می شدـ به دستیاری گرفت تا تکلیف دینداری و بندگی مردم را روشن کند.

غیبت موسی بهانه ی خوبی بود تا قوم او به هواهای نفسانی خویش باز گشته و حق و حقیقت را به نمادی تجسم بخشند که از هر نظر موافق طبع و مورد پسند باورهای شخصی ایشان بود، پس زیورآلات محبوب و جواهرات گران بها را گرد آورده و با امیال و خواهش های درون یک جا در دیگ سامری ریختند تا ابلیس آن را خوب به هم آمیخته و معجونی بسازد و اینگونه گوساله ای زرین از دیگ ابلیس بیرون جست و خدای بنی اسرائیل گشت... !

آیا می توان باورداشت که آزمون سنگین بنی اسرائیل برای این امت تکرار نشده باشد؟

سال ها از غیبت مولایمان امام عصر عج ـ موسی امت ـ می گذرد، دوران انتظار طولانی شده و اذن ظهور به تأخیر افتاده، سختی ها و مشقت ها بهم آمیخته و مصائب پیاپی رسیده و فتنه ها یکی بعد از دیگری رخ می نمایند... .

غیبت او ضایعه ایست آن چنان سترگ و سهمگین که به وصف نمی آید.

عده ای می گویند: وجود او باوریست موهوم که مبنایی از حقیقت ندارد!

گروهی ادعا می کنند او هرگز به دنیا نیامده و بعضی برآنند که دیر زمانیست این جهان را ترک گفته!

طبیعتا در چنین هنگامه ای بسیاری از راحت طلبان عطای ایمان را به کنار افکنده و پی متاع زندگی روزمره و دنیا پرستی خویش رفته‌اند و می روند.

گروهی نیز گرد هم جمع شده و کار سامری را تکرار می نمایند.

مبادا رسم سامری را پیش گرفته و محبوب ها و دلبستگی های گرانبها و ذی قیمت را از زوایای قلبمان بیرون کشیده و گوساله بسازیم!!

مبادا سامری های اطرافمان گوساله ی خود را به باورهایمان بقبولانند!!

در این وانفسای غیبت که حق و باطل گاه چنان به رنگ هم در می‌آیند که بازشناختن آن برایمان سخت و دشوار می نماید، چه راهی می ماند جز توسل و تمسک و استغاثه طلب دستگیری از حجت زمانمان حضرت مهدی عج؟!

WWW.KINDFATHER.IR     

تاراج

بسم الله الرحمن الرحیم

تاراج

غیبت واقعه ایست بس عظیم که مشقت و سختی آن پیوسته بر شانه ی منتظران سنگینی می کند، نه صرفاً از این جهت که: استمرار انتظار و چشم براهی و دلتنگی فراق، سیل اندوه و تألم را روانه روح و جان منتظران می کند و وجودشان را می فرساید؛ و نه از این جنبه که شداید و محنت ها و بلایای کوچک و بزرگ این دوران یکی پس از دیگری جامعه ی شیعه را هدف قرار داده و قامت صبر را درهم می شکند؛ بلکه به سبب این که هر چه جهان هستی از محور و مقتدای زنده و حاضر خویش بیشتر فاصله گرفته و ارتباط خلق با صاحب اختیار حقیقی خود کم رنگ تر می گردد، ناگزیر اثرات وضعی این دور شدن بیشتر و شدیدتر گریبانگیر جوامع گشته و سرچشمه های نیکی و فضیلت و ارزش های انسانی رو به خشکی نهاده و دشت سر سبز و خرم معنویت جای خود را به کویر تفتیده بی ایمانی و بی قیدی می سپارد و این گونه در گذر از پیچ و خم های آن سرمایه های مثبت و سازنده ی ابناء بشر به یغما می روند!

غیبت تاراج ارزش هاست!

ادامه نوشته

بیداری اسلامی امتداد خط سرخ شهدا

                 noor

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی به منظور گرامیداشت یاد و خاطره‌ی شهدای گرانقدر انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی پیامی صادر فرمودند:

متن پیام به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم
در نخستین روز هفته‌ی دفاع مقدس كه یادآور مجاهدت عمومی و با شكوه ملت ایران در برابر كید و مكر دشمنان انقلاب و بدخواهان نظام جمهوری اسلامی است، نام و یاد شهیدان عالیمقام و سرافراز را گرامی میدارم و برترین درجات بهشتی را برای آنان از خداوند متعال مسألت میكنم. همچنین سلام و احترام و ارادت قلبی خود به خاندانهای شریف و ایثارگر آنان كه با صبر و پایداری بی نظیر خود چهره‌ی ملت ایران را در تاریخ، درخشان ساختند تقدیم میكنم.
امروز با پیشرفت و درخشش كشور و تأثیر عمیق آن در بیداری عالم اسلام، بار دیگر ارزش مجاهدت فداكارانه‌ی شهیدان عزیز ما آشكار گشت. خدای حكیم و قدیر را سپاسگزاریم كه خون شهیدان ما ضایع نگشت و این فداكاریها جان تازه‌ئی به امت اسلام بخشید. همه باید خداوند متعال را بر الطاف آشكار و پنهانش شكر گوئیم و دوام و افزایش آن را از درگاهش مسألت كنیم و توفیق انجام وظیفه را از او بخواهیم. امید است قلب مقدس حضرت ولی عصر ارواحنا فداه و روح مطهر شهیدان و امام بزرگوار از همه‌ی ما خشنود گردد.


والسلام علیكم و رحمة الله
سیّدعلی خامنه ای

 

قصه برده سخن چين

قصه برده سخن چين
مردى بنده اى را فروخت و به مشترى گفت : عيبى ندارد جز سخن چينى ، مشترى گفت : باشد، من راضى هستم ، پس او را خريد، بنده و غلام مدتى را آنجا ماند، بعد رفت پيش همسر مولايش و گفت : شوهر تو، تو را دوست ندارد و مى خواهد مخفيانه تو را رها كند پس يك تيغى بگير و از پشت سر او چند تار موئى بتراش و بياور تا من سحر و جادو كنم تا او تو را دوست بدارد، سپس رفت پيش مولايش و گفت : زن تو، براى خودش دوست گرفته ، و مى خواهد تو را بكشد پس خود را به خواب در آور، تا بفهمى ، پس مرد خود را به صورت خواب در آورد، زن با تيغ آمد، مرد خيال كرد زن مى خواهد او را بكشد، پس بلند شد و زنش ‍ را كشت ، پس خويشاوندان زن آمدند و اين مرد را كشتند و جنگ بين دو طائفه در گرفت و ادامه پيدا كرد.

آیا باید دنیا را سرزنش کرد؟

حضرت علي (ع) وقتى كه شنيد مردى دنيا را نكوهش مى كند، چنين فرمود:  
 

اى كسى كه دنيا را نكوهش مى كنى و حال آنكه فريفته نيرنگهاى او هستى و به دروغهايش دلباخته اى . آيا هم فريفته دنيا هستى و هم نكوهشش مى كنى آيا تو او را گناهكار مى شمارى يا او تو را گناهكار مى شمارد اين دنيا از كى عقل از سرت ربود و سرگردانت نمود از كى فريبت داد آيا به جايى كه پدرانت به خواب مرگ رفته اند و پوسيده اند تو را فريفته يا به آنجا كه مادرانت در خاك سرد غنوده اند چه بيمارانى را، با دستهايت تيمار داشتى و چه دردمندانى را پرستارى كردى . برايشان شفا طلبيدى و از پزشكان ، اوصاف بيماريشان را پرسيدى . نه داروى تو بى نيازشان كرد نه گريه هايت سودشان بخشيد. نه ترس تو فايدتى در بر داشت نه به خواست خود رسيدى و نه ، به نيروى خويش ، بيمارى از آنان دور ساختى . دنيا، براى تو از او نمونه اى ساخت كه مرگ او مرگ تو را ماند. دنيا براى كسى كه گفتارش را راست انگارد، سراى راستى است و براى كسى كه حقيقت آن را دريابد، سراى عافيت است و براى كسى كه از آن براى آخرتش توشه برگيرد، سراى توانگرى است و براى كسى كه از آن پند پذيرد، سراى اندرز و موعظه است .
دنيا نمازگاه دوستان خداست ، مصلاى ملايكه خداست ، محل نزول وحى خداست ، بازارگاه دوستان خداست كه در آن كسب رحمت كنند و سودشان بهشت است . پس چه كسى دنيا را نكوهش مى كند، در حالى كه ، دنيا خود نداى فراق در داده و خود و اهل خود را به نيستى هشدار داده محنت و بلايى را كه خود بدان گرفتار است ، نمونه محنتها و بلاهاى آخرت گردانيد و به شادمانى خود آنان را به شادمانى آخرت راه نمود شب با تندرستى گذشت و بامدادان در سختى فراز آمد. هم ترغيب كند و هم بترساند، هم بيم دهد و هم هشدار. پس ، فردا كه روز پشيمانى است ، گروهى نكوهشش كنند و جمعى در قيامت بستايندش . زيرا دنيا به يادشان آورد و آنان نيز به ياد آورند، با آنان سخن گفت ، سخنش را راست شمردند. اندرزشان داد اندرزش را پذيرا آمدند.

منبع: نهج البلاغه

شیوه جلب رضایت خدا

طلبه ای نزد پدر روحانی ماکاریو رفت و از او خواست بهترین راه جلب رضایت خدا را به او بگوید .


ماکاریو گفت : به گورستان برو و به مرده ها توهین کن .


طلبه دستور پدر روحانی را انجام داد و روز بعد نزد او برگشت .


پدر روحانی گفت : جواب دادند ؟


- نه .


- پس برو آنها را ستایش کن .


طلبه اطاعت کرد و همان روز عصر ، نزد پدر روحانی برگشت .  پدر از او پرسید : که آیا مرده ها جواب داده اند ؟


طلبه گفت نه .


پدر روحانی گفت : برای جلب رضایت خدا همین طور رفتار کن . نه به ستایش های مردم توجه کن و نه به تحقیرها و تمسخرهایشان .


این طور می توانی راه خودت را در پیش بگیری . 

زن با عفت

پادشاهى در بالاى قصر خود نشست بود و رهگذران را تماشا مى كرد. در ميان عابران زنى زيبا با قامتى موزون و دلربا ديد. در دم به وى دل بست و فريفته جمال او گرديد. دستور داد تحقيق كنند. ببينند زن كيست . پس از رسيدگى گفتند! زن فيروز غلام مخصوص شاه است !
پادشاه به منظور رسيدن به وصال زن ، غلام مخصوص خود را خواست و نامه اى به او داد كه به مقصدى برساند. فيروز نامه را گرفت و بامداد فردا راهى مقصد شد.
وقتى پادشاه اطلاع يافت فيروز در خانه نيست و به سفر رفته ، وارد خانه شد و به زن زيباى وى گفت با اين كه من پادشاه مملكت هستم به ملاقات تو آمده ام !
زن گفت : من از اين ملاقات پادشاه به خدا پناه مى برم ! و سپس با خواندن چند شعر عربى نارضايتى خود را از اين كار اعلام داشت و بعد گفت : اى پادشاه مى خواهى از ظرف غذايى بخورى كه سگ در آن پوزه زده و از آن خورده است ؟! شاه از اين سخن شرمگين شد و از خانه بيرون رفت . چنان شرمنده و ناراحت شده بود كه يك لنگ كفش خود را جا گذاشت و فراموش ‍ كرد بپوشد!
اتفاقا لحظه بعد فيروز وارد خانه شد. چون وقتى از شهر بيرون آمد و مسافتى را طى كرد به ياد آورد كه نامه شاه را در خانه جا گذاشته است . از اين رو برگشت تا نامه را بردارد.
همين كه فيروز به خانه آمد و كفش پادشاه را در آنجا ديد، مات و مبهوت شد. پس از مدتى متوجه شد كه نيرنگى در كار بوده ، و سفر او نيز ساختگى است . در عين حال چاره نبود، فرمان پادشاه است . بايد اجرا شود!
فيروز نامه را گرفت و روانه مقصد شد. بعد از بازگشت از سفر، پادشاه او را نواخت و يك صد سكه زر به وى داد. همين كار نيز سوءظن او را تشديد كرد.
فيروز كه در وضع روحى بسيار بدى قرار داشت تصميم گرفت زن را به خانه پدر و برادرش بفرستد. به همين جهت جهيزيه زن به اضافه لباسهاى تازه اى به او بخشيد و او را روانه خانه پدرش نمود.
پس از مدتى برادر زن به فيروز گفت : علت فرستادن خواهرم به خانه پدر و رنجش تو از وى چيست ؟
چون فيروز جوابى نداد او را نصيحت كرد كه همسرش را به خانه برگردانده ولى هر بار كه برادر زن در اين خصوص با وى گفتگو مى كرد، فيروز سكوت مى نمود و در بردن همسرش سهل انگارى مى ورزيد.
سرانجام برادر زن از وى به قاضى شهر شكايت نمود و او را به محاكمه كشيد. شاه كه مترصد وضع اين زن و شوهر بود و مى دانست غلام مخصوصش متوجه شده و از همسرش كينه اى به دل گرفته است ، وقتى كار به محكمه قاضى كشيد، بدون اينكه فيروز متوجه شود دستور داد قاضى رسيدگى به دعواى آنها را در حضور او انجام دهد.
در محكمه قاضى ، برادر زن كه شاكى بود گفت : باغى به اين مرد اجاره داده ام كه چشمه آب در آن جارى و در و ديوار آن آباد و درختانش ثمردار بود. ولى اين مرد ميوه آن را خورد و درختان را از ميان برد و چشمه را كور كرد و پس از خرابى ، آن را به من پس داده است !
فيروز در دفاع از خود گفت : من باغ را صحيح و سالم بهتر از روزى كه به من داد به او مسترد داشته ام . برادر زن گفت : از او سؤ ال كنيد: چرا آن را برگردانيده است ؟
فيروز گفت : من از باغ او ناراحتى نداشتم ، ولى روزى وارد آنجا شدم جاى پاى شيرى را در آن ديدم ، مى ترسم اگر آن را نگاه دارم آسيبى از شير به من برسد! از اين رو آن را بر خود حرام كردم .
پادشاه كه تا آن لحظه ساكت بود و به مرافعه ايشان گوش مى داد، در اين جا گفت : اى فيروز! با خاطر آسوده و خيال راحت برگرد به باغ خود كه هر چند شير وارد باغ تو شد، ولى به خدا هرگز متعرض آن نگرديد و به برگ و ميوه آن آسيبى نرسانيد! او فقط يك لحظه در آنجا توقف كرد و برگشت !!
به خدا هيچ شيرى ، باغى مانند باغ تو نديده است كه خود را از بيگانه حفظ كند! چون سخن شاه به اينجا رسيد و تواءم با سوگند بود، فيروز باور كرد و با سابقه پاكى كه از زن خود داشت متوجه شد كه وى واقعا زنى پاكدامن و با وفاست . و در آن لحظه حساس دامن خود را از آلودگى حفظ كرده ، و خطر را بر طرف نموده است .
بدين لحاظ با آرامش خاطر و طيب نفس زن را به خانه برگردانيد و زندگى را از سر گرفتند.
قاضى و بردار زن و حضار مجلس نيز موضوع را دريافتند و همگى بر وفا و پاكدامنى و خود نگاهدارى زن آفرين گفتند

شعله های عشق

من اشک های تو را بر کوبه های کوچه پس کوچه های سرد و خسته مدینه یافتم. خط تو را که بر پوست هر ستاره، غزل آفتاب را می نوشتی، خواندم. من نشان کبودین تو را از قافله هایی که از کناره بقیع می گذشتند گرفتم....
این شعله های عشق توست که انسان خسته را به میهمانی آفتاب می خواند. در حجم نگاه تو افق هم رنگ می باخت. سبزی این سال ها هنوز وام دار آن نگاه بلندی است که از قله ناپیدای تو سر زد. من با نوای آشنای تو از قناعت انجمادها و از پس کوچه های حقیر خلافت ها رهیدم...

 اوج تسلیت تو را آن جا که مردِ راه را پای انداخت شناختم. من در خاموشی قبرت تابش هزاران خورشید را دیدم. اگر قبرت را نشانی نیست چه باک؟ هر سنگْ نبشته ای حکایت تو را دارد...